تبليغاتX
خیلی دور - خیلی نزدیک

حال که تنها شده ام می روی
واله و رسوا شده ام می روی

حال که غیر از تو ندارم کسی
این‌همه تنها شده ام می روی

حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می روی

حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شده‌ام می روی

حال که در وادی عشق و جنون
لاله‌ی صحرا شده ام می روی

حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده‌ام می روی

حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شده‌ام می روی

این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می روی


(حسن معنوی یا عماد خراسانی)

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:24 توسط ego |

آخرش که تموم شد دقایقی با خود فکر می کردم که ثلث پایانی ش رو بشینم دوباره ببینم. ساعت 2 صبح (بعد از نیمه شب) بود وگرنه بی شک می دیدم. کمتر پیدا میشود که بازیِ بازیگری، مرا این طور بگیرد. به قدری گیرا بود که .... بهم ثابت شد که تنها بازی ها "یک جدایی" نیست که آنگونه با روح و جان آدمی بازی می کند و نمی گذارد لحظه ی چشم از تصویر برداری. چونان غرق در آن می شوی که به کلی فراموش می کنی همه ی اینها فیلم است. اگر تا حالا این فیلمُ ندیدید، دین خود را در دوستی ادا می کنم و می گویم پوت ایت این یور لیست. سخن کوتاه می کنم و به احترام بازیِ هر سه تاشون قیام کرده و دقایقی سکوت می کنیم.


+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 19:3 توسط ego |

دلِ آدمیزاد هم انگاری تاریخ مصرف داره. می تونی بعد تاریخ هم مصرف اش کنی، ولی دیگه عواقبش پای خودته!





پ.ن.: این هم از عواقبِ نبود گودر ه که آدمُ مجبور می کنه این چیزای چرتُ  تو وبلاگش بنویسه! فیسبوک هم که هزار تا صاحاب داره ....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 18:28 توسط ego |

تو ماشینتی و همین طور که سیاوش قمیشی داره روحتُ صیقل می ده، تو پارکینگ دانشگاه دنبال یه جا پارک می گردی و اونجاس که خدا خدا می کنی که حالا حالا ها جایی پیدا نشه و همین طور دور بزنی و دور بزنی. به خصوص جاهایی رو دور بزنی که مطمئنی جا پیدا نمی کنی!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 21:4 توسط ego |

برای علی مرجانی

"آموخته ام که 

چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد"

                                                                چارلی چاپلین

 

وقتی آفتاب تابی است

گوشه ی چشمان تو شوخی ِ خنده های ِ بنفش است که آفتاب تابی است

هوای رویارویی با رُویایی به عمق گوش هایت تا درون چشمانت پرنده ای اریب بخواند : " است "

تکه های پخشت در آسمان بوی انار می دهد  

سخن های تازه٬ چون خانه ی کاهگلی و منظومه ی دژاووی گوژ پشت نُتِردام و باران و اریب و خاکستر نشسته بر تاوان لحظه و بوی انار می دهد

همه چیز از تکه های پخشت در آسمان بوی انار می دهد

وقتی آفتاب تابی است که است و سلسله جنبان دیوانگی به پهنای برگ های سفید آسمان بوی انار می دهد٬ 

ایستادن بر هنرمندانه ترین است که بود٬ هنرای چشمان استت است

خیالی است خیال ایستادن تا سر حد جنون و لبریز شدن از خیال ایستادن و جنون٬ جنون!

خون تیشه ی بیستون و هابیل و تبت تن های بودا

ایستادن داستان!


(حمزه ح.)

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:37 توسط ego |

واللا

بیللا

به جددم قسم

که لذتِ ادرار کردن در حالتِ نشسته به مراتب از ایستاده بیشتر و بیشتره! من نمی دونم چرا یه عدده اصرار بر ایستاده شاشیدن دارن! خو آخه چرا این لذتِ همیشگی و از خودتون دریغ می کننین؟!؟! باشد که رستگار شوید!


علی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 1:53 توسط ego |


در جواب گوگل!! همین جا بزرگ می نویسم:


ریییییییییییییییدیییییییی!!


علی

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 2:34 توسط ego |


آن سیبِ گاز زده ای که از دستِ دیگری می گیری

و با چشمانی بسته

بوسه بر خنده اش می زنی،

مرا یاد آن باغ سیبی می اندازد 

که سالها قبل به نام تو آبَ ش می دادم.


علی

+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 18:29 توسط ego |

حقیقتش این همیشه برای من سوال بوده که سی و چن سال پیش که رای گیری کردن،


جمهوری اسلامی:

آری/ خیر؟


با تکیه بر این که "فرض محال، محال نیست!"، اگر ملتِ آگاه و همیشه در صحنه ی آن زمان "خیر" می گفتن، اون وخت باز باید یه گزینه ی دیگه انتخاب می شد و از مردم درخواست میشه که بیایید به این یکی رای بدید؟؟ خوب چرا 4 تا گزینه ندادن تا دوستان یکی از اونا رو انتخاب کنن!! 


پ.ن.: این سوال به این معنی نیست که من در زندگی سوالات دیگری ندارم و وخت گیر آوردم و ... 


علی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 21:40 توسط ego |


مرا گفت برو با کَسِ دیگر باش

گفتمش نی نی، نروَم

کز پسِ تو نیافتم دیگر نگاری ...



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 1:59 توسط ego |

تقدیم به علی مرجانی عزیز:


سروده من
ای غمناکترین بلندی دنیا، گونه هایت ؛
ای بی همتا
با من از من بگو و خود را در من بیان کن
مفهوم عشق را پایانی نیست
پس جاری شو
در پست ترین کویر دنیا
کویر با دریا معنا خواهد گرفت
دریایم باش
و
دریابم ....

(مجید ا.)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 3:40 توسط ego |


یه یکی دو سالی ه نمی دونم به چی رسیدم به پوچی!؟ به بی خاصیتی به اینکه واقعا بودن-نبودن م اصن چه فرقی داره؟ اگه فرقی نداره پس زنده بودنم بهره چیست؟ اگرم مفیدم چرا خودم احساس بی خود بودن می کنم. هیچ دغدغه ای ندارم. سرم و بالا می گیرم و می گم از گذشته ام کاملا نا راضی ام. گذشته ای که همش هم ساخته ی خودم نبوده. اطرافیانم به خصوص پدر مادرم تاثیر زیادی درش گذاشتن. مخصوصا در سنین پایین ترم که تو شکلگیری شخصیتم اثر مستقیم گذاشته. هیچ وقت از من کسی نظرم رو نپرسید حتی تو مسائل شخصیِ خودم. حتی اگر خودم هم می خواستم دخالت کنم تو کارِ خودم، نظرم وتو می شد و فکر می کنم همین باعث شد که الان از خودم استقلالِ نظر ندارم. سیاه و سفید زرد و سبز برام فرقی ندارن. غذایی نیست که بدم بیاد ازش یا چیزی که بخوام براش جون بدم. اون ذوقی که خیلی ها واسه داشتن چیزی از خودشون در می کنن رو ندارم. هیچ وقت مطالعه ی عمیقی تو هیچی نداشتم. هیچ وقت تو هیچ چیزی سررشته نداشتم حتی تو رشته ی خودم هم حرفه ای نیستم و نشدم و کسی نیستم که ادعا کنم حرفی یا نظری برای خودم دارم. همیشه ماشین وار زندگی می کردم. به هیچ چیزی به طور عمیق فکر نکردم واسه همینه که باری به هر جهت زندگی کردم و ذهنی کاملا خالی دارم. خالی ه خالی. چیزی پیدا نمیشه که شب نزاره خوابم ببره. چرا، بودن شبایی که بعضی فکر ها خواب رو ازم گرفتن ولی یا خیلی شخصی بودن یا اینکه کلا فکر نبودم حسرت هایی بودن که دو لپپی می خوردم!! بگذریم. من حتی ریسرچ هم بلد نیستم انجام بدم که اگه بودم تا الان 3 بار دکتر شده بودم. قبل تر ها از زندگیم خیلی راضی بودم فکر می کردم کسی هستم برای خودم ولی یکی دوساله که فهمیدم هیچ وقت هیچ گهی نبودم و استعداد گه شدن هم ندارم. انقدر بی خاصیت و نا مفید می بینم خودم رو که گاها به حال یه حیوون یا یه گیاه غبطه می خورم. من حتی از یه گیاه هم بی مصرف ترم پس واسه چی باید زنده بمونم واسه چه الکی این همه منابع رو مصرف کنم یا بهتره بگم حروم کنم؟ که این تن زنده بمونه؟ که بابا مامانم از مردنم سکته نزنن؟! تنها می خوام بدونم زنده و مرده ی من چه تاثیری در روند این دنیا داره می زاره ها؟؟ دنیا که هیچ!! اصن چه تاثیری در اطرفیانم میزاره؟؟

یه جورایی مثه یه آدم تازه به دنیا اومده ام. خالی م. تو این کللم اصن انگار مغزی نیست. اگرم چیزی هست تنها ارگانی ست برای کنترل جسم ام و نه اندیشیدن. به تنها چیزی که فعلا دارم فکر می کنم خودِ "بودنم" ه. اون انرژی و انگیزه رو ندارم، برای هیچ کاری ندارم. حتی غرایض ام رو هم دیگه از دس دادم. هیچی هیچی هیچی.  هیچ استعدادی هم در خودم نمی بینم، هیچ استعدادی!! هیچ نمی دونم چی می خوام! ... 


علی

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 0:34 توسط ego |